Tuesday, April 25, 2006

غم و باران

غم و باران مادر مهربانم از روزی که فهمیدم که مرگ
گریبان گیر زندگی تو شده است ای بزرگترین نام زندگی ام من ماندم و تنهایی و اشک چشمهایم
در تمام زندگی احساس کردم تنهاهستم
شاید این یک واقعیت باور نکردنی است
که باور کردنش تنها کسانی میدانند
که مادر خود را
از دست خواهند داد
تمام شبهای زندگی در غربت و
در بیکه سی و تنهایی
برای شما گریه کردم
من باران را دوست دارم چون باران که
اشکهای آسمان است که در دوری تنها عشق خود یعنی زمین اشک می ریزد
و می گرید و می گریزد تا اشک چشمهایش را به تنها عشق خود که زمین است برساند من هم اشک چشمهایم را از دوری تو یاد گرفتم و فهمیدم که گریه
از ان روزهای تنهایی و غربت و دوری شماها عزیزانمان تنها رفیق من
و همراه من است و در زندگی برای همیشه همراهی من نمود و هر گز تنهاتم نگذاشت و
همیشه در چشمهایم حلقه زده است ، من گریه را از ابر بهاران اموختم
از زندگی غربت و مجبوری به تنهایی و غصه خوردن غم بیکه سی
در زندگی چه دردهایی که ندیدم چه رنجهایی که تحمل نکردم
هرگز بیاد ندارم در زندگی ام یک روز خوب و خوش داشته باشم
تمام زندگی ام همراه با رنج و غم و در بیکه سی و تنهایی و غربت ماندم در عشق شکست خوردم افتادم و نتوانستم رور پاههای خودم بایستم
اما سوختم و ساختم ، افتادم زمین در زندگی ولی کسی نبود که دستم را بگیرد و
من را در درد و مشکلهای زندگی و شکست همراهی کند
برای این بود مانند یک گل ژاله پژمرده شکسته شده در جوانی شکسته شدم
شکفته نشدم و گل نکردم و با ازارهای زندگی پشتم خم شد و
سالهای دراز زندگی در رنج خلتیدم
قلم دستم بی جوهر شد و شکست ، پنجه های دستهام بی حس شد و لرزید
و توان نوشتن حرفهای توی دلم را هم نداشتم
آن قلبی که در روزهای عشق و زندگی یک دفتر را به یک نامه تبدیل می کردم
بدون انکه هیچ کلمه ای را دوباره بنویسم ، چی شد ، چی بود ، چرا انجوری شد
و چرا روزهای سخت زندگی درهایش را بروی من باز کرده است
همه این سختیها رابدون خواست خودم تحمل کردم ، بعد از سالها مانند
یک ادم شکسته شده در زندگی دوباره شروع کردم مقاوم وپایدار
اما با قلبی پر ازدرد و غم و آزار
نگرانی های روزهای گذشته که هرگز ان روزهای ازدست رفته باز نخواهد گشت در غم دوری تو سمکۆ/وه فا