به روی روخسار زمین پهن می تابد
بیاد تواشک میریزم ای مادر عزیزم
یاد روزهای سخت زندگی
و شبهای ماهتابان
یادم است که خیلی وقتها بمن می گفتی
هر وه قت نیت کنی و
روح و روانت پاک باشد
ازخدا بخواهم که رخسار عزیزترینم را
در روخسار شادابی نور ماه مشاهده کنم
از وقتی که ازتو دور شدم
اول بدون اینکه فکر اینده ای دورکنم
یا که دوری را در ذهنم مشاهده کرده باشم
از زندگی شهر دل کندم و شما و خانواده را جا گذاشتم
من ماندم و ته نهایی و هدف مقدس نبرد برای ازادی
من ماندم خاطرات بچه گانه ای
که با شما در ذهنم جمع کرده بودم
دوری تو در ذهنم پاک نشد و تصویر شما یک دقیقه هم در پیش چشمانم خارج نمی شود
چون تو در قلب پریشان من جا دارید و از ان روز از خدا تمنا کردم
که تصویر شما در زهنم همیشه پایدار بماند و و شما را با قلبم احساس کنم
هر وقت به نور درخشان روی روخسار ماه تابان نگاه میکنم
روی زیبای شما را در ان می بینم که دارید با من حرف دلت را می زنید
ولی دوری راهها زیاد است و صدای تو در ئاسمان خراشها نا پدید می شود و
من نمی شنوم ولی در قلبم احساس می کنم که داری چه می گوید
چون قلبم با قلب تو می تپد
تو تنها سر مشق زندگی بچگی و نوجوانی من بودی ، بمن یاد دادی
که عشق بمادر چقدر زیباست بزرگی مادر را هیچ وقت نمی شود با قلم روی کاغذ نوشت
و با چند خط و چند ورق و یا چند دفتر و کتاب توصیف کرد
و یا شاید این تصور من است که مادر ان انسان بزرگ و شریف و سر بلند است
که نمی توان هیچ واژه ای را قشنگتر از قشنگی واژه مادر پیدا کرد
تا جایگزین ان شود برای این است که
ای مادر م به بزرگی نامت قسم تا که هستم تورا می پرستم
سمکۆ / وه فا
