Friday, February 09, 2007

نمی دانم چرا

نمی دانم چرا ولی هر وقت که به سیمای شیرین تو
نگاه می کنم بی صبرانه و عاشقانه دوستت دارم
می خواهم اون حرفهای درون شما رو
در چشمهای قشنگت بخونم
که پره از محبت از دوستی
از صمیمیت و راز های پنهانی عاشقانه
می دونم که هر چی بگویم نمی تونم
رنگ چمشهایت را بیان کنم
ولی می دانم که می تونم
درد دل خودم را اشکار سازم که دوستت دارم و
می خواهم حرفهای نهفته شده در دل من را
با کلمه های شیرینم بخوانی تا بدانی که در این روزگار کسانی هستن که احتیاج به محبت و دوستی دارند
تا اون را نوازش کنن. نمی دانم چرا من هر وقت می نویسم دلم تنگ می شود و
اشکهایم با جواهر نوشته هایم مخلوط می شود تا قشنگترین و زیبا ترین حرفهای دوستی را
برای تو بیان کند، و به تو بگوید که این دوستی را در درونم ساخته ام و با نوشتن می خواهم
برایت بیان کنم تاکه شاید تو هم بتوانی مرا احساس کنی و بدونی
که در تاریکی های زنگیت باز هم نور روشنایی وجود دارد تا تو را همراهی کند، دوست همیشگی تو هستم
وهرگز تو را فرا موش نخواهم کرد تا زنده هستم