نشسته ام و به ماه نگاه می کنم که بارن هم می بارد اروم باران اشک اسمانها چند روز است که مدام می ریزید و من هم غمگینم ،شبهای بی تو در وجودم سایه افکنده است و روح من رو به ازردگی کشیده است ، چقدر سخت است تنهایی و چقدر سخت است که اشکهایم همراه اشک اسمانها بر روی کاغذ سفید می ریزد و جوهر قلم دستم رو پر رنگتر می کند تا حرف دلم رو با حرف نوشتن به تو گوید. همیشه به خاطر تو و به یاد تو هستم که زیبایی زندگی رو در روشنایی چشمهای تو دیدم به تو نگاه کردم و روح معصومیت رو در رخسار تو یافتم که می تواند من را در زندگی همراهی کند ولی امشب حس می کنم خیلی تنهام می خواهم با اشک چشمهایم غمهای دلم رو بگویم تا تو برای یک بار هم که شده حرف دلم رو از اشک چشمهایم بخوانی ، من می خواهم حرفهای ناگفته رو با اشک بگویم تا تو قدر اشک یک غم دل رو بدانید که همیشه به تو می اندیشم و به یاد تو هستم
