Sunday, November 11, 2007

اشک مادر

اشک مادر اشک باران در چشمهای مادرم غم بی پایان باز غم غربت و تنهایی به یاد توام مادرم که باچشمهای پر از انتظار در گوشه دیوار همیشه تنها ولی با دلی پر از امید نشسته ای و به در حیاط می نگری اشکهایت رو که در چشمهایت حلقه زده می بینم که دارند حرف می زنند با زبانی پر از غم از درد دوری وانتظار می گویند وایی مادرم ، هرگز حس نمی کردم دوری اینقدر سخت و ترسناک و پر از غم است می دانم هر روزدر گوشه ای از حیاط روی پله ها نشسته ای و به امید انکه در بازشود وانتظار تو تمام هر روز گریه های بیشتر و اشکی غمناک تر رو در درون و چشمهایت حس می کنم من تپش قلبم با تپش تو همزمان دارد می زند نمی دانم چرا ، ولی می دانم که در این درد دوری من هم به اندازه تو رنج می بینم مادرم هیچ کسی نمی تواند جای تو رو برای من پر کند ، چون قلب تو سر شار از محبت و عاطفه بود که هرگز نمی توانم حس کنم ،مادرم گریه نکن چشمهایت رو دیگه اشک باران نکن ، من تپش قلبم با تپش قلب توست تا زنده هستم مادرم دوستت دارم تا زنده هستم به اشک تووفادارم