skip to main |
skip to sidebar
چرا من و ازیاد بردی
چرا من و از یاد بردی
دیشب که می خواستم چشمهایم رو روی هم بگذارم
تو روبرویم بودی تو مهربانترین مهربونها بودی
دستهایت نوازش قلبم می داد و
با اومدن تو نسیمی در اتاقم پیچید
پر از مهربانی و محبت
دستهایت رو توی دستهایم گذاشتی و می گفتی که هرگز ترکم نخواهی کرد
تو با وجود گرمت قلب شکسته من رو بار دیگر گرم کردی و تونستی در کلبه ویرانم بوی بهار زندگی رو دوباره پخش کنی ان نگاههای جادویی چشمهای قشنگ و زیبایت من را غرق واژه های عشق و سرور می کرد
مغرور شده بودم از اومدن تو در خونه تنهاییم و ارامش زندگیم رو بار دیگه می دیدم
ارزو میکردم که دیگه روزی در کار نباشد تا این شب طولانی رو برای همیشه کنار من بمانی و هرگز از من جدا نشوی، تا قلب مهربونت تسکین غمهای دوری و تنهایم در این دیار غربت شود
ولی نمی دونم چرا
چه زود گذشت این روزهای اشنایی و این شب رویایی
تو می گفتی با من هستی
هرگز نمی خواهی بری تو راه تلخ جدایی
ولی رفتی خیلی اروم و با سکوت
قلب منه دوباره شده تنهایی
تو نازنین من بودی و هستی تا که من هستم
گل قشنگ رویایم من تو رو که می پرستم
چرا اینجور با سکوتت من کشتی و تو رفتی
ندونستی که من بی تو مانند شمع سوزانم
برای دیگران می سوزم و خودم یک جسم بی جانم
اولین بار که تو گفتی دوستت دارم
ندونستم باردیگه شکست و من در راه دارم
تا که هستم نمی تونم تو رو به فراموشی بسپارم
این تو هستی که می خواهی با سکوتت بدی درد و ازارم
شبهای بی تو بودن به چهار گوشه اتاقم می نگرم
روح تو را می بینم من با چشمان و با نگاهم
دستت بیار دستم بگیر که دیگه بی تو افتادم
بلند شدن برام سخته شکستن می ده بر بادم