Thursday, January 10, 2008

چرا من و ازیاد بردی

چرا من و از یاد بردی دیشب که می خواستم چشمهایم رو روی هم بگذارم تو روبرویم بودی تو مهربانترین مهربونها بودی دستهایت نوازش قلبم می داد و با اومدن تو نسیمی در اتاقم پیچید پر از مهربانی و محبت دستهایت رو توی دستهایم گذاشتی و می گفتی که هرگز ترکم نخواهی کرد تو با وجود گرمت قلب شکسته من رو بار دیگر گرم کردی و تونستی در کلبه ویرانم بوی بهار زندگی رو دوباره پخش کنی ان نگاههای جادویی چشمهای قشنگ و زیبایت من را غرق واژه های عشق و سرور می کرد مغرور شده بودم از اومدن تو در خونه تنهاییم و ارامش زندگیم رو بار دیگه می دیدم ارزو میکردم که دیگه روزی در کار نباشد تا این شب طولانی رو برای همیشه کنار من بمانی و هرگز از من جدا نشوی، تا قلب مهربونت تسکین غمهای دوری و تنهایم در این دیار غربت شود ولی نمی دونم چرا چه زود گذشت این روزهای اشنایی و این شب رویایی تو می گفتی با من هستی هرگز نمی خواهی بری تو راه تلخ جدایی ولی رفتی خیلی اروم و با سکوت قلب منه دوباره شده تنهایی تو نازنین من بودی و هستی تا که من هستم گل قشنگ رویایم من تو رو که می پرستم چرا اینجور با سکوتت من کشتی و تو رفتی ندونستی که من بی تو مانند شمع سوزانم برای دیگران می سوزم و خودم یک جسم بی جانم اولین بار که تو گفتی دوستت دارم ندونستم باردیگه شکست و من در راه دارم تا که هستم نمی تونم تو رو به فراموشی بسپارم این تو هستی که می خواهی با سکوتت بدی درد و ازارم شبهای بی تو بودن به چهار گوشه اتاقم می نگرم روح تو را می بینم من با چشمان و با نگاهم دستت بیار دستم بگیر که دیگه بی تو افتادم بلند شدن برام سخته شکستن می ده بر بادم