Monday, January 14, 2008

شبهای تنهایی

شبهای تنهایی شب است و سرما در راه باز تاریکی است با من همراه به گوشه اتاقم می نگرم باز چهار دیوار و
سکوت گرفته همه جا با هر نگاهی تنها به فکر اینده ای درخشان می نگرم که تو رو در وجودم حس کنم که تنهایم رو پر کنی خیلی وقت است که تو رو در قلبم و وجودم حس کرده ام ولی نمی دانم باز هم حس می کنم چهار دیوار خونه من چرا ارام و بی صداست که همیشه غربت روح من رو ازرده می کند امشب دردر را باز می گذارم تا تو بیایی و مانند خونه قلبم از ان عبور کنی در را باز می کذارم تا بیایی و قلب سر شار از محبت من رو ببینی در رو باز می کنم تا مانند پرنده ای به اتاق من بیایی و من رو حس کنی و تپش قلبم رو با تپش قلب خودت همراه کنی بیا نازنین ناز من تا دیگه چشمهایم رو به انتظار نگذارم تا دیگه تنهایی روح من و اتاقم رو در این سکوت بشکند و صدای گرم تو و تپش قلب تو وجودم رو گرم کند در این دیار غربت دور از دیار یاران کشور برف و باران