Monday, January 14, 2008

نامه ای به مادرم

نامه ای به مادرم سلامهای گرم وصمیمانه که از اعماق قلبم سر چشمه می گیرد به شما تقدیم می نمایم باری مادرعزیزم زندگی در غربت خیلی سخت تر از مرگ است ابرهای اسمان با چشمهای پر از اشک به سیمای من می نگرد اری وقتی گلوله های برف با رقص و ناز از اسمان به زمین می اید و به روی شانه های مردمانی که که از غم غربت تنها جاده های خلوط رو می پیمایند می نشیند و وقتی که غریبه های غم دوری در دل جاده های سفید پر از برف رو با پاهایشان پیاده شانه می کنند وقتی که گریه جای شادی رو می گیرد در تمام مدت اشکهای سوزناک را در چشمهایمان جمع کرده ایم من دارم برای دوری تو گریه می کنم ای ستاره غم هرگز اشک چشمهای مادری را دیده اید که اهسته بر صورت غم گرفته او می نشیند اشکهای غمی که هرگزتمام شدنی نیست و راه چاره ای بدون تحمل کردن اون برای او باقی نمانده است می دونم دوری فاصله های زیاد درد قلب ما رو بیشتر کرده است زندگی زیباست ولی افسوس که فاصله های بیش از حد اصلا در فکر هیچ انسانی نیست که زندگی رو برایمان تلخ کرده است می دانی من شب و روز برای تو آشک می ریزم اشکی پر از درد دوری تومادر عزیزم باری عزیزم امیدوارم که همیشه و همه جا در زندگی خوب و موفق و سر حال باشید تنها ستاره جا مانده ام امیدوارم که روزی فرا برسد که به همدیگر شاد شویم و تا بتوانیم دردهایمان رو فراموش کنیم و غم غربت و رو در قلبهایمان دور بریزیم من می دانم فرا رسیدن این روز شاید غیر ممکن باشد ولی تنها امیدوی که دارم اینه که قلب پاکم همیشه با توست و تو رو در وجودم حس می کنم مادرم عزیزم دوستت دارم به اندازه همه ستارگان اسمان به اندازه همه گلوله های برف و به اندازه همه قطره های باران