Monday, January 14, 2008

نا امیدی

ناامیدی
وجود تو زیبای زیبای تو در وجودم سایه افکند ان نگاه پر از رازت ان چشمهای زیبایت خنده ان لبها یت شیرینی حرفهایت زیبایی ان نگاهت شرم و خستگی روز تو صورت پر صدایت ان موهای پریشانت یا نگاه عاشقانت همه و همه را دوست دارم تو را دوست دارم خودم را دوست دارم که تو را دوست دارم ولی افسوس تو رو یا های من و کشتی تو خنده هایم را بگریه تبدیل کردی تو مرا بار دیگر در زندگی با غمها اشنا کردی من چی کنم چکار کنم این دل شکسته خود را چگونه مداوا کنم مگه می شه من زخمی باشم همیشه عزیز من باز هم من که دوستت دارم باز هم به تو من خیلی علاقه دارم باز هم می خوام ببینمت یا تو باشی در کنارم تو قلم و قلب من را هم زمان با هم شکستی دیگه نوشه یایم را برای کی بنویسم که تو اون و نخواستی تو رویا های من و به باد فراموشی سپردی تو من و غر ق در غم و اندوه کردی تو قلم حرفایم رو شکستی تو زیبایی نوشته هایم رو به سیاهی کشیدی تو مرا در تونل تاریک تنها و سر گردان رها کردی دیگر دستهایم توا ن نوشتن ندارد دیگه قلبم پر از ازار است دیگه در زندگی امید ی نیست دیگه برام نویدی نیست