Friday, February 15, 2008

نازنینم

نازنینم قسم به روز و شب به خورشید و ماه به ستاره های اسمانی به باران قشنگ ارغوانی به برگ همه درختان زیبا به بی قراری قلبها به بادهای سرگردان و به موج دریاهای بی کران به یاد روی خیال رخسارتو
یک لحظه هم نمی توانم پلک چشمهایم رو ببندم نمی توانم اشکهایم رو پاک کنم که عطر یاد تو بهار زندگیم رو به خزان پاییزی تبدیل کرده است نازنینم چگونه تاب بیاورم این همه فاصله ها رو این همه تنهایی دور از چشمهای ناز تو رو نازنینم شمع زندگیم رو با کدامین امید نگه دارم که امیدی برای بر گشتن تو نیست نمی دانم چگونه دوست داشتن رو در قلب تو ترسیم کنم که دیگه هرگز خونه قلب تو رو خالی نگذارد نمی دانم قصه این همه دلتنگی رو با کدامین قلم روی کاغذ سفید بنگارم تا تک تک واژه های ان حرفهای بی قراریم رو برای تو باز گو کند
اخه هیچ قلمی توان نوشتن دردهای قلبم رو روی کاغذ سفید ندارد که بی سبرانه تنها تو رو دوست دارد و هرگز به راه جدایی ایمانی ندارد و تنها قلبم به یاد تو زنده خواهد ماند نازنینم به اندازه تمامی ابرهای اسمان دلم گرفته است می خواهم با غمی که در دل دارم گریه کنم تا اشکم زمین و اسمون را بلرزه در اورد که امروز قلبی قلبی رو زیر پا گذاشت و برای همیشه له کرد و کشت