وقتی که برای اولین بار چشمهایم را بدنیا گشودم
در آغوش گرم تو خودم را دیدم ، ای مادر عزیزم
ازآن روز در همه زندگی ازبچگی تا بزرگ شدم
برای تو درد و رنج و غم و غصه ای بیشتر نبودم
از روزی که بزرگی و عزمت واژه مادر را در
قلبم احساس کردم، امید داشتم که روزی جوابگوی
ان همه اشکهایی باشم که بر بالین من و برادران و
خواهرانم در وقت بودن و نبودن ، هستی و نیستی
زندگی مانند قطره های باران، بر روی گونه هایت
می لخزید و سپس بزمین می افتاد
هر قطره ازاشک چشمهایت ، با ناله ای مادرانه
دل زمین را بلرزه در می اورد
مادرم . من می خواهم بچه ای خوب باشم ، درست مانند انوقت که با عشقی بچه گانه
در اغوش گرم تو بخواب های طلایی و عمیق فرو می رفتم ، تا هر گز مهر مادر
را از دست ندهم
بخاطر ان باید هر چه قدرت و زندگی دارم بشما تقدیم کنم
مهر و محبت و خدمت را تا وقتی بتوانم امیدهای تو را بر اورده سازم و بگویم
مادرم تو ان کسی هستی که در تمام زندگی هرگز
هیچ عشقی بزرگ تر ، هیچ مهری پر محبت تر ، و هیچ نامی پر غرورتر
و هیچ تصویری قشنگ تر از تو نیست
تو ای مادر عزیزم در زهن کوچک من هستی و در تمام زندگی تو در قلب من
مانند خونی و در تمام وجود جسم من در امد و رفت هستی
و زندگی را بمن بخشیدی
همیشه بیاد تو هستم مادر
سمکۆ / وه فا
